تنی داری بسان خرمن گل


عرق از وی روان چون روغن گل

صبا از رشک اندام چو آبت


فگنده آتش اندر خرمن گل

چمن از خجلت روی چو ماهت


شکسته چون بنفشه گردن گل

گر از رویت بهار آگاه باشد


پشیمان گردد از آوردن گل

به سیل تیره ابر نوبهاری


بریزد آب روی روشن گل

غم تو در گریبان دل من


چو خار آویخته در دامن گل

منم از خوردن غمهای تو شاد


چو زنبور عسل از خوردن گل

اگر از خاک کویت بو بگیرد


قبای غنچه و پیراهن گل

چو در برگ از خزان زردی فزاید


ز روح نامیه اندر تن گل

مها از سیف فرغانی میازار


نخواهد عندلیب آزردن گل

گلت را همچو بلبل دوست دارست


جعل باشد نه بلبل دشمن گل